زندگی خصوصی رهبر انقلاب بسیار ساده و بی آلایش و بدون تشریفات است. در عروسی هایی که برای فرزندانشان برگزار می کردند، یک رقم غذا بیشتر نبود. در مهمانی هایی که دارند غذاهایی که مورد استفاده قرار می گیرد بسیار ساده و همیشه در ظروف معمولی و ساده پذیرایی می شوند.

منش و رفتار خصوصی ایشان به قدری ساده و بزرگمنشانه است که حتی یک پاسدار و محافظ ایشان نیز به راحتی با ایشان خودمانی می شود. این درحالی است که در مقام سیاسی و به عنوان رهبر یک کشور اسلامی به قدری اقتدار، ابهت و درایت از خودشان نشان می دهند که شخصی مثل خاویر پرز دکوئیار، دبیرکل اسبق سازمان ملل متحیر می شود و از آقای موسوی اردبیلی، حاج احمدآقا خمینی یا از دکتر ولایتی می پرسد: «آقای خامنه ای در کدام دانشگاه تحصیل کرده اند؟ ما هم برویم یاد بگیریم.»

هنگامی که رهبر انقلاب عازم سفری هستند، وقتی هواپیما اوج  مي گيرد و چراغ کمربند به نشانه این که مسافرین می توانند از جایشان بلند شوند، خاموش می شود. اولین کسی که از جایش بلند می شود معظم له هستند. از این سر هواپیما تا آن سر هواپیما یکی یکی با همسفرانشان احوالپرسی می کنند.  در یک مورد آموزنده دیگر که حضرت آقا در باغی در مشهد، قدم می زدند به پاسدارها نصیحت فرموده بودند: «مبادا دخالت داشته باشید که میوه ای از درختی بیفتد یا شاخه ای بشکند. درست است این باغ ملک آستان قدس رضوی است، ولی میوه های آن مال مردم است. میوه های باغ از قبل فروخته شده اند و مواظب باشید مرتکب حرام نشوید.»

در زندگی رهبر معظم انقلاب چیزهای به ظاهر ساده ای وجود دارد که پیام بسیار بزرگی دارند. مانند چفیه ای که ایشان بر گردن مبارک خود می اندازند. این چفیه مقداری پارچه سفید با خط های سیاه نیست، بلکه پیام دیگری دارد. پیام آن این نیست که آن را بگیریم و ببوسیم و به عنوان تبرک نگه داریم. امروز چفیه انداختن معظم له یعنی حفظ ارزش های جنگ، یعنی ما برای از جان گذشتگی آماده ایم. پیام چفیه شهادت طلبی است. ایشان با این روش می خواهند به آرمان های جنگ و ارزش های آن ارج بنهند.

گاهی در ملاقات هایی که ایشان با خانواده های شهدا دارند جوانانی کاملاً آگاه و نجیب پیش حضرت آقا می آیند و از فساد و ابتذال فرهنگی گلايه می کنند یا خانواده های شهدا شکایت می کنند با این ابتذال فرهنگی خون شهیدانمان چه می شود؟ بچه های ما خونشان را فدا کردند تا اسلام پابرجا بماند. ایشان در جواب آنها می فرمایند: «به من گفته شده که آینده نزدیک از آن شماست. نگران نباشید.»

این حرف بزرگی از رهبر انقلاب است که البته در جایی گفته نشده است. ایشان این گفته را یک بار نیز در یکی از ملاقات های مردمی تکرار کردند. یکی از شاگردان حضرت آیت الله جوادی آملی، با سوز و گداز خدمت آقا گلايه می کرد که ما در دانشگاه ها عن قریب مسخره می شویم که چرا ریش داریم؟ چرا نماز می خوانیم و چرا پایبند ولایت هستیم؟ آقا در جواب فرمودند: «نگران نباشید به ما گفته شده که آینده نزدیک از آن شماست.»

از زبان بعضی از همراهان و پاسداران که با ایشانند، شنیده شده است که یک بار در یکی از کوهپیمایی ها خانمی که از کلاه و لباس هایش مشخص بود ورزشکار است، می خواست به حضرت آقا نزدیک شود. ما که متوجه بودیم اطراف معظم له را فرا گرفته بودیم تا آن خانم نتواند به ایشان نزدیک شود. چند مرتبه خانم خواست به مسیر نزدیک شود، ولی ما مانع شدیم تا این که یکباره زرنگی کرد و سریع از ما جلو زد، به نحوی که آقا متوجه حضور وی شدند. بعد خانم با زبان داش مشتی به ایشان گفت: «آقای خامنه ای خیلی مخلصیم، ما شما را دوست داریم ولي بعضی از همراهان شما از شمر بدترند! نصیحتشان کنید.»

چند قدم جلوتر رفتیم. با دختر و پسری برخورد کردیم که بازو به بازوی هم گره کرده بودند و به طرف بالای کوه می رفتند. یکی از آنها تا دید آقا دارند می آیند، ایشان را شناخت و با صدای بلند گفت: «این آقا را می شناسی؟» رهبر انقلاب خودشان نیز صدا را شنیدند. دومی گفت: «نه، نمی دانم! مگر کی هست؟» گفت: «آقای خامنه ای است.» آنها برای این که مطمئن شوند شخصی که می بینند رهبر انقلاب هستند یا نه، جلو آمدند و دختر سلام کرد. آقا جواب سلام دادند و فرمودند: «اینجا چه کار می کنید دخترم؟ با اين آقا نسبتي داريد؟! دختر با خنده گفت: «نه، نسبتي ندارم» آقا فرمودند: «این دفعه که می آیی مواظب باش با برادرت یا با پدرت با کسی که محرم است بیایی. خداوند شاهد اعمال ماست. کاری کنید که همیشه لطف خدا شامل حال شما باشد. اینها را گوش کن دخترم. موفق باشید ان شاءالله.»

دختر با شنیدن سخنان معظم له منقلب شد و گریه کرد و رفت. اشک هایش را پاک کرد و دوباره برگشت و در مسیر آقا ایستاد و گفت: «حاج آقا! ـ این دفعه دیگر گفت حاج آقاـ سلام!» فرمودند: «سلام دخترم!» گفت: «حاج آقا! یک خواهش دارم.» فرمودند: «چی هست؟» گفت: «خواهشم این است که در روز قیامت از ما شفاعت کنید.» آقا فرمودند: «شفاعت به دست خداست. به دست کسی نیست. اگر شما مطیع خدا باشید و همان را که گفتم رعایت کنید، خودتان شفیع دیگران می شوید.» گفت: «پس ما را دعا کنید.» معظم له فرمودند: «من دعایتان می کنم. ان شاءالله موفق باشید.» خانم لباسش را مرتب کرد و رفت.